تبليغاتX
♥ღ♥Beloved My♥ღ♥

♥ღ♥Beloved My♥ღ♥

شاهزاده واقعی کسی است که در قلب درویشی حکم فرمایی کند. "جبران خلیل جبران"

سلام دوستای عزیز..خسته ام..نمیدونم واسه چی؟پاییز هم نفس نفس زنون داره تموم میشه...ولی اول زمستون و بهترین ماه دوست داشتنی داره میاد..این زمستون حتما فرق میکنه؟!شاید از مسائلی که برام میخواد پیش بیاد..اما یادم نرفت که خدایی هم دارم..کم کم اومدن زمستون با آذرش برام که خیلی قشنگه،رو یاد چند سال پیش با دوستم فاضل یادم میاره ول یالان فاضل پیش خداست..و منو تنها گذاشته رفته..این آپ رو برای دل گرفته ام گذاشتم..خدا کنه دل هیچ بنده ای نشکنه..حتی واسه یه لحضه..؟!از اونایی که یه خورده دور بهشون نظر دادم معذرت میخوام..اگه از دوستای چشمکی من هستین منو ببخشید..باشه.

بخوان ما را،منم پروردگارت،خالقت از ذره ای نا چیز.صدایم کن مرا،آموزگار قادر خود را. قلم را،علم را من هدیه ات کردم.بخوان ما را، منم معشوق زیبایت،منم نزدیک تر از تو به تو.

اینک صدایم کن.رها کن غیر ما را،سوی ما بازآ.منم پروردگار پاک بی همتا..منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست می دارم..تو بگشا گوش دل،پروردگارت با تو می گوید:"تو را در بیکران دنیای تنهایان رهایت نخواهم کرد."بساط روزی خود را به من بسپار ..رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را..تو راه بندگی طی کن عزیزآ..من خدایی خوب می دانم..تو دعوت کن مرا بر خود به اشکی یا خدایی،میهمانم کن که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم.طلب کن خالق خود را بجو ما را.تو خواهی یافت..که عاشق می شوی بر ما و عاشق می شوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم"آهسته می گویم.."خدایی عالمی دارد!!قسم بر عاشقان پاک و با ایمان،قسم بر اسب های خسته در میدان،تو را در بهترین اوقات آوردم،قسم بر عصر روشن،تکیه کن بر من.قسم بر روز هنگامی که عالم را بگیرد نور، قسم بر اختران روشن اما دور،رهایت نخواهم کرد. بخوان ما را،که می گوید تو خواندن نمی دانی.تو بگشا لب.تو غیر از ما خدای دیگری داری؟؟؟رها کن غیر ما را آشتی کن با خدای خود..تو غیر از ما چه می جویی؟؟تو با هر کس به جز با ما چه می گویی؟؟و تو بی من چه داری؟؟هیچ!!!!!!!!بگو با ما چه کم داری عزیزم؟؟؟هیچ!!!هزاران کهکشان و کوه و دریا را و خورشید و نور و هستی را برای جلوه ی خود آفریدم.من ولی وقتی تو را آفریدم،بر خودم احسنت می گفتم..تویی زیبا تر از خورشید زیبا ..تویی والاترین مهمان دنیایم،که دنیا بی تو،چیزی چون تو را کم داشت،تو ای انسان،نمی خواهی چرا ما را؟؟؟مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟؟؟هزاران توبه ات را گر چه بشگستی..ببینم من تو را از درگهم راندم؟؟اگر در روزگار سختی ات خواندی مرا،اما به روز شادی ات یک لحظه هم یادم نمی کردی..به رویت بنده من هیچ آوردم؟؟که می ترساندنت از من؟رها کن آن خدای دور!آن نامهربان معبود!آن خالق خیالی خود را..این منم،پروردگار مهربانت،خالقت.اینک صدایم کن مرا به قطره اشکی..به پیش آور دو دست خالی خود را.با زبان بسته ات کاری ندارم،لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم..غریب این زمین خاکی ام..عزیزم آیا حاجتی داری؟؟؟تو ای از ما کنون بر گشته ای،اما کلام آشتی را نمی دانی..خجالت می کشی از من!!!بگو،جز من کسی دیگر نمی فهمد..به نجوایی صدایم کن..بدان آغوش من باز است،برای درک آغوشم،یک قدم بردار،باقی گام ها با من..

+ نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت 10:51 توسط یوسف |

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست،ولي واقعا مگه خدا هم گريه مي کنه؟!چرا بايد دل خدا بگيره!!!!دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا شاید بتونم بوي مهربونی خدا رو حس کنم..آره،خدا خواست و اولین بارون امسال هم اومد برای شهرمون..چه ساعتی هم اومد!!!ساعت۲۰خیلی باحال بود ..عین کسی که بغض گرفته اش دویدم رفتم زیر بارون که دعا کنم..خیلی خیلی دلم میخواست زیر بارون خدا دعا کنم..چند شبی که شب رو به صبح میرسوندم..برام سخت بود ولی الان انگار آروم تر شدم..خداست دیگه،میدونه چطور دل بنده هاش و رو آروم کنه..خوب یه چند روزی با دوستای قدیمی صدا و سیمایی خودمون بودم و داشتیم یه چند قسمتی از برنامه ساحل نشینان خلیج فارس رو توی سیراف فیلمبرداری میکردیم،ابراهیم اومده بود..خیلی خیلی خوشحال بودم که بعد مدتی دیدمش..این برنامه به سفارش شبکه جام جم بود..خلاصه شب ها رو به روز رسوندیم..

حرف زیاده تا بعد..

و این بار،با یه صدای سلام بارونی خیس شده بهتون که هرجایی هستین سلام میکنم..

خدا کنه بارون بیاد
کارا سر سامون بیاد
صحرا پر از برکت باشه
دستا پر و پیمون بیاد
خدا کنه در وا بشه نگار من مهمون بیاد
وقتی که یار مهمونمه از سفره بوی نون بیاد
خدا کنه پیشم بیاد کسی که جونم دستشه
کسی که قلب عاشقم اسیر چشم مستشه
خدا کنه وقتی میاد کارم نشه شرمندگی
دوباره خونه مون بگیره رنگ زندگی
خدا کنه رو سبزه ها بازم شقایق وا بشه
تموم بشن زمستونا تا قلب عاشق وا بشه
خدا کنه فراوونی بیاره بار ارزونی
کسی واسه نداشتنش نشه اسیر و زندونی
خدا کنه بارون بیاد
تو جسم مرده مون دوباره جون بیاد
خدا کنه بارون بیاد
تو جسم مرده مون دوباره جون بیاد
 
دوستان این شعر رو از گلبانگ شهر سبز گرفتم،دمش گرم خیلی قشنگه از سلیقه ای که به خرج هم داده خیلی خیلی ممنونم..
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 21:25 توسط یوسف |

بار خدايا!!
آبروي مرا به توانگري نگه دار، و ارزش مرا به تنگدستي از بين مبر که ناچار شوم از روزي خواران تو روزي خواهم، و از آفريدگان بدکارت مهرباني جويم،و به ستايش آن کس که به من ببخشايد گرفتار آيم، و به بدگويي آن کس که به من کمک نکند ناچار شوم...نهج البلاغه،خطبه 216

سلام،با خودم گفتم اول آغاز این بار با دعایی از امیرمومنان علی (ع)شروع کنم..این آپ رو خیلی زودتر اینها به یکی از دوستان بعنوان نظر داده بودم؟!دوستی واقعی خیلی قشنگه ولی بعضی وقتا ترس اونو می لرزونه..نمیدونم واسه چی؟؟؟؟؟؟حرف واسه گفتن زیاد دارم،ولی هیچی مثه دلواپسی های این شبام نمیشه..این مطلب تقدیم دوستی های پاک و سپید واقعی دنیا..

ما همسايه ي خدا بوديم..
شايد مرا ديگر نشناسي،شايد مرا به ياد نياوري..
اما من تو را خوب مي شناسم.ما همسايه ي شما بوديم و شما همسايه ي ما و همه مان همسايه ي خدا .
يادم مي آيد گاهي وقت ها مي رفتي و زير بال فرشته ها قايم مي شدي و من همه ي آسمان را دنبالت مي گشتم ، تو مي خنديدي و من پشت خنده ها پيدايت مي کردم .
خوب يادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودي . توي دستت هميشه قاچي از خورشيد بود . نور از لاي انگشت هاي نازکت مي چکيد..
راه که مي رفتي ردي از روشني روي کهکشان مي ماند..
يادت مي آيد؟؟؟گاهي شيطنت مي کرديم و مي رفتيم سراغ شيطان..
تو گلي بهشتي به سمتش پرت مي کردي و او کفرش در مي آمد..
اما زورش به ما نمي رسيد . فقط مي گفت:همين که پايتان به زمين برسد،ميدانم چه طور از راه به درتان کنم .
تو ، شلوغ بودي ، آرام و قرار نداشتي.آسمان را روي سرت مي گذاشتي و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره مي پريدي..
آرزويي روياهاي تو را قلقلک می داد...
دلت مي خواست به دنيا بيايي و هميشه اين را به خدا مي گفتي..
و آنقدر گفتي و گفتي تا خدا به دنيایت آورد . من هم همین کار را کردم ،بچه های دیگر هم . ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد..
تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را ، ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم و نه همسایه ی خدا ، ما گم
شدیم و خدا را گم کردیم ...
دوست من ، همبازی بهشتی ام!!!نمی دانی چه قدر دلم برایت تنگ شده . هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم..
زنگ می زند:از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است،اگر گم شدی از این راه بیا..
بلند شو از دلت شروع کن..
شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم..

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 11:44 توسط یوسف |

روانشناسي عشق..

اینطور که معلومه تو این دنیا هر کسی یه عشق داره،البته اینم بگم که عشق داریم تا عشق..منم یه جورایی این مطلب روانشناسی عشق رو تقدیم میکنم به همه عاشقایی که شاید میشناسم شون یا حتی اصلا نمیشناسم شون..از اینا که بگذریم یه وبی داشتیم"اونم چه وبی!!!!"با همکاری احسان جون که همه اش درگیر یه مطالب الکی بودیم تا اینکه تصمیم گرفتیم مجزا از هم ادامه بدیم..این شد که منم♥Beloved My♥سیاه سفید زمینی راه انداختم....داشت یادم میرفت آ..از اینجا هم به همه یه سلام عشقولانه جنوبی ناز میکنمبا اینکه بازم از دست این شمع سوخته شیطون و بازیگوش ناراحتم،چیکارش کنم دیگه..دوستمه؟!بازم تا صبح منتظر یه خبری میمونم..میدونم که خدا همه رو دوست داره..مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عشق يك حالت است؛ حالتي كه گرايش به تركيب دارد؛ گرايشي كه «من» را به سوي «ما» رهنمون مي سازد؛ بنابراين، رويكردي است به سوي رشد، در حالت عشق، فرد عاشق به زمان مي پيوندد و غم گذشته ها و وحشت آينده را فراموش مي كند. نوجواني كه به خانواده، قبيله و يا مليت خويش عشق مي ورزد، در حقيقت «خود» را از زندان فرديت رهايي مي بخشد و از طريق پناه بردن به تواناييها، زيبائيها، و ريشه هاي پايدار، سعي دارد خويش را كامل سازد و بدين ترتيب خود را از غم و تهديد ناتوانيها، زشتيها و ناپايداريها، مصون احساس مي كند؛ اديبي كه به مطالعه آثار ادبي مهر مي ورزد، در حقيقت از اين طريق، رنج كج انديشي ها و كوتاه بيني ها و رفتارهاي خشونت بار و ارتباطات غيرانساني را به فراموشي مي سپارد و در جهان ادبي پرداخته از انديشه هاي بلند و آكنده از لطايف، زيبائيها و ظرافيت مي آسايد. در عشق والدين به فرزند، آنان درد پيري، ناتواني و حسرتها را از طريق پناه بردن در شادابي، جواني، توانايي و افتخارآفريني فرزند فراموش كرده و درمان مي كنند؛ همچنان كه دو دلداده، از طريق ارتباط با يكديگر، آرزوها و حسرتهاي خويش را جستجو مي كنند و خلاءهاي ذهني خويش را تكميل شده احساس مي كنند.


با تامل در مثالهايي كه اشاره شد، درمي يابيم كه عشق فرايند پناه جويي و امنيت طلبي است كه به منظور مصونيت از تهديدها و خطرات و رفع خلاءها و نواقص و دستيابي به آرزوها و آمال انجام مي پذيرد و از طريق توسعه وسعت «من» موجبات رشد عاشق را فراهم مي آورد.

اگه قشنگ بود ادامه مطلب هم داره..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 17:6 توسط یوسف |

سلام،یه مدت میشه که خستگی زیادی دارم تحمل میکنم ولی به روی خودم نمیارم،با این اوصاف چیزی هست که منو آروم میکنه..اونم شاید نشستنم روبروی دریاست که آخر شبا میرم.خیلی خیلی حال میده..یه سکوت و یه دنیا حرف نگفته یا گفته شده؟!در حال حاضر هم که روبروی شما هستم البته به صورت مجازی که یه جورایی مجازی،مجازی هم نیست آخه دنیا کوچیک شده و دلها بهم راه دارن....درمورد داستانک جدیدم اینو بگم که تا امروز چهار بار خوندمش..قشنگه.."بهترین ها مال من و توست اگه بخوایمش و برای یه دقیقه هم که شده خودمون باشیم نه آدم دیگه.."                                                                

روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود. زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و خاموش كردن آتش به سوي خانه شتافتند. وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجوي آب و خاك برخاستند شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه مي كند. شيوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسيد:" چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟"
جوان لبخندي زد و گفت:" من اولين خواستگار اين زني هستم كه در آتش گير افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اينكه فقير بودم نپذيرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام اين سالها آرزو مي كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از اين خانواده و از اين زن بگيرد. و اكنون آن زمان فرا رسيده است."
شيوانا پوزخندي زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است. عشق پاك هميشه پاك مي ماند!!حتي اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بي مهري در حق او روا سازد.
عشق واقعي يعني همين تلاشي كه شاگردان مدرسه من براي خاموش كردن آتش منزل يك غريبه به خرج مي دهند. آنها ساكنين منزل را نمي شناسند اما با وجود اين در اثبات و پايمردي عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخيز و يا به آنها كمك كن و يا دست از اين ادعاي عشق دروغين ات بردار و از اين منطقه دور شو!"
اشك بر چشمان جوان سرازير شد. از جا برخاست. لباس هاي خود را خيس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقيه شاگردان شيوانا نيز جرات يافتند و خود را خيس كردند و به داخل آتش پريدند و ساكنين كلبه را نجات دادند. در جريان نجات بخشي از بازوي دست راست جوان سوخت و آسيب ديد. اما هيچكس از بين نرفت.
روز بعد جوان به درب مدرسه شيوانا آمد و از شيوانا خواست تا او را به شاگردي بپذيرد و به او بصيرت و معرفت درس دهد. شيوانا نگاهي به دست آسيب ديده جوان انداخت و تبسمي كرد و خطاب به بقيه شاگردان گفت:"نام اين شاگرد جديد "معناي دوم عشق" است..حرمت او را حفظ كنيد كه از اين به بعد بركت اين مدرسه اوست!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 11:6 توسط یوسف |

سلام

در اول کلام به دوستان اطلاع بدهم که بعد از مدتی تلاش و کوشش توانستیم یک کد خوب را برای ترجمه مطالب وبلاگ پیدا کنیم؟!اگر خوب دقت کرده باشید الان هم تا حدودی رسمی حرف زدم،چون این مترجم جدید ما مطالب را خیلی رسمی ترجمه شده به دیگر عزیزان منتقل میکند..پس من هم این طوری دارم با شماحرف میزنم.بله دوستان،من به وبلاگم یه سس خوشمزه با طعم خارجی اضافه کردم!!!الان که داشتم این آپ جدید را آماده میکردم به اتفاق پسر دایی ام"عبداله"آمده ایم به یک کافی نت که متاسفانه بغل دستی من یه دختر نشسته بود و از شما چه پنهان،داشت خیلی دیگر توی کار من فضولی میکرد،آره!؟میخواست بداند من چرا اینقدر از کیبورد دارم استفاه میکنم نه از موس؟!حالا شما به خودتان میگوید:آقا تو از کجا فهمیدی که دختر بغل دستی این فکر را دارد؟!اگر من بخواهم جواب بدهم میگویم:چون نتوانست جلو خودش را بگیرد و آخر کار برگشت و حرفش را زد!!!!!!!!بی خیال این حرفا،واقعا تا الان از طرز حرف زدن من خسته شده اید،نه؟؟من الان مجبورم به دوستان غیر فارسی اعلام کنم که اگر دیدن جمله یا کلمه ای در نوشتار بنده خوب ترجمه نشده است،بخاطر جمله بندی محاوره ای مدیر وبلاگ است نه اشکالی در کد ترجمه ایجاد شده است.پس..

آخیش،الان یه نفس تازه کشیدیم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ...جای شما خالی چند وقت پیش با دوستم رفتیم یه جمعه ای استادیوم آزادی که همینجوری بازی پرسپولیس-ملوان رو نگاه کنیم،خب اگه اینو گفتم نه بخاطر اعلام حمایتمون از این سرخ های تهرانی هست،نه!!!!اتفاقا دوستم از طرفدار های پرا پا قرص استقلاله که نزدیک بود بعد گل ملوان یه شری برامون راست کنه...راستی یادم رفت مگه میشه شاهین پارس جنوبی بوشهر رو ول کنیم و بچسیم به اینها..ها؟؟؟؟البته اینم بگم دیشب تیم محبوب دلم"منچستر یونایتد"در عین ناباوری توی آنفیلد از تیم آبجویی لیورپول شکست خورد..خلاصه خیلی خیلی حالمون رو گرفت..آخه نا سلامتی داشتیم با شمع سوخته این بازی رو نگاه میکردیم...دوستان ازتون چه پنهون اونم تا تونست اینقده نفوس بد زد تا بازی رو هم...

داشت یادم میرفت اون عکس رو بخاطر دوستم میزارم،راستی منم یه جورایی جوجه ها رو خیلی دوست دارم یه دوتایی هم خونه داریم..منو دوستم همیشه با هم هستیم و خیلی هم دوسش دارم..البته اونو نمیدونم که منو دوست داره یا نه..؟!آخه خیلی اذیتش میکنم..اونم اذیت خیلی میکنه...

ای بابا سرتون رو خیلی درد نیارم مهم نفس کاره،تا بعد..

+ نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 12:10 توسط یوسف |