تنها گرگها نیستند که لباس میش می پوشند
گاهی پرستوها هم لباس مرغ عشق برتن می کنند..
عاشق که شدی کوچ میکنند
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی
ببین مرگ مرا در من که مرگ من تماشایی است
مرا در اوج می خواستی
تماشا کن ...... تماشا کن
خسته ام از لبخند اجباری
خسته از حرفهای تکراری
خسته ام از آدمهای تکراری
خسته از محبت های خالی
کسی را خاموش می
کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن
غرورش را نشنوی، آنگاه
که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان
دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟
که هر چه بخواهی همان را بخواهم
اگر بروی شادم
اگر بمانی شادتر
تو را شاد تر می خواهم
با من یا بی من
بی من اما
شادتر اگر باشی
کمی
- فقط کمی -
ناشادم
و این همان عشق است
عشق همین تفاوت است
همین تفاوت که به مویی بسته است
و چه بهتر که به موی تو بسته باشد
خواستن تو تنها يک مرز دارد
و آن نخواستن توست
و فقط يک مرز ديگر
و آن آزادي توست
تو را آزاد مي خواهم
تازه فهمیدم ..
در چه بلندایی آشیانه داشتم...
وقتی از چشمهایت افتادم...
هنوز دست و پای دلم درد می کند ..
چقدر شکستن سخت است ...
وقتی تو داری نگاه می کنی
وقتي كه ديگر نبود
من به بودنش نيازمند شدم .
وقتي كه ديگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم .
وقتي او تمام كرد
من شروع كردم.
وقتي او تمام شد
من آغاز شدم.
و چه سخت است .
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي كردن است ،
مثل تنها مردن!